وبلاگ بچه های صنایع 87 کردستان
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست 

دلم گرفته. چند روزیه. بالاخره آدمه دیگه. گاهی با مخ میاد رو آسفالت. منم الآن رو آسفالتم. دلیلش مهم نیست. ولی تکرارش مهمه. این که هر کی به خودش اجازه میده هر حرفی رو بزنه. قبلا راجبش زیاد حرف زدم. من کلن زیاد فک میزنم. اکثرا در قالب ماجرا و داستان. ولی این بار هر چی زور زدم نشد. ینی سوژه دستم نیومد. یکی از دلایلش ناراحتی شخصی و نظر ندادن پای مطلباس که البته من پر رو تر از این حرفام.

غرور آدم چبز خوبیه. از اون صفتا که بودنش برا بقیه بد ولی برا خودت لازمه. نباشه کلاهتو باد میبره. مشکل اینجاس که غرور شکستن از نظر ما آدمای نفهم یه جور هنره. بهتون برنخوره. خودمم عین شما نخاله تشریف دارم. ما جامعه به اصطلاح فرهنگی، آکادمیک و تحصیل کرده، همراه با فیس و افاده فراوان از نعمت شعور، فقط قسمت ظاهر و کلاهبرداریشو یاد گرفتیم. اینکه کسی مث من نیست و بقیه م شانسی به این جاها رسیدن و بقیه کتاب شعرا. اگه جایی از زندگیمون هم یه سوتی کذایی دادیم یا یه فرصت خوبو با دست خودمون چال کردیم همش بهش فک میکنم و با خودمون تصور میکنیم اگه باز تو اون موقعیت قرار بگیرم فلان کارو میکنم تا همه کفشون ببره. یه قهرمان از خودمون ساختیم. ولی وقتی به زمان حال بر میگردیم عین بستنی وسط تابستون وا میریم. سعی میکنیم اون قسمت از زندگیمونم یاد کسی نیاد تا خدایی نکرده غرورمون نشکنه. غافل از این که هر کسی سعی میکنه یه قسمتو پنهان کنه و با گفتن بعضی چیزا هنر کنه. یعنی غرور بشکنه. راجب غرور حرفی نموند فقط یاد جمله مشهور محمد علی کلی افتادم که میگه:

"حتی اگه خواب دیدی منو شکست دادی، بهتره بیدار بشی و ازم معذرت بخوای."

[ سه شنبه سیزدهم فروردین 1392 ] [ 2:30 ] [ مسعود ]

امروز تو خیابون عباسی کرج داشتم برا خودم میچرخیدم. ی نون بربری هم دستم بود واسه خودم گاز میزدم و کیف دنیارو میکردم. ی پورشه پانامرا بژ و قهوه ای با ی آئودی آر8 سفیدم مث من اومده بودن اون طرفا واسه خودشون دور دور میکردن. (بلا نسبت پورشه وآئودی البته. رو هم سه میلیاردی قیمتشون بود و بربری من چهارصد تومن) بین دوره تناوب اونا با حرکت من حدود دو دقیقه ای فاصله بود و هر دفعه با صدای غرش دلیرانه شون که حاصل فشار دادن پدال گاز بود از تفکرات عمیق فلسفیم بیرون میومدم. (خداییش کار سختیه بنزین رو به صدا تبدیل کنی، بگو احسنت). داشتم با خودم رویا پردازی میکردم که میخوام برم همه دنیا رو بگردم و هر چی کتابه بخونم، همه غذاها و فرهنگ ها رو تجربه کنم و از این افکاری که آدمای فرهیخته پاپتی برای آیندشون دارن. فقط صدای این دوتا بین اون همه بنز و لکسوس و بی ام وه یکم اذیت میکرد. به خودم اومدم وگفتم منم یه غرش سلحشورانه بکنم شاید روشون کم شد. تا اومدم دهنمو باز کنم که هر چهار طرف کرجو بلرزونم یه تیکه بربری پرید ته گلوم. داشتم دنبال یه آب خوری میگشتم یه جورایی جون سالم در ببرم بعد تلاش چند ثانیه ای فهمیدم اینجا ترمینال نیس که هر ده متر آب سرد کن داشته باشه. پونصد تومن ناقابل دادم یه آب معدنی سر کشیدم تا ته. معدمم داشت از سنگینی بربری و سردی آب هلاک میشد به خودا. یهو یه ماشین از این ایتالیایی خفنا کا شبیه وزغه پیداش شد. رنگ مشکی آبی عجیب غریبی داشت و صداشم اونقد بلند بود که صد رحمت به اون دوتا. با خودم فکر کردم تا مملکت جمبو جت و کشتی تفریحی نیاوردن برا دور دور کردن برگردم همون خونه با صفای خودمون حاشیه شهر. یه غرور خاصیم تو نگاهم بود. دیدن اون همه ماشین براق و گرون بد سرحالم کرده بود. هر چی رویاهم داشتم به نظرم سبک و مسخره میومد. احساس دگرگونی داشتم. مث متحول شدن مولانا و عطار. میخوام همه تونو به راه راست هدایت کنم. با سامینم رایزنی کردم اسم وبلاگو بذارم خاطرات روزانه مسعود عارف!! اوی ی ته عارفی رو بریدم کلاسش بخوره به یه آدم بزرگ مرتبه. بیاین بخونین و رشد کنید. نظرم نذاشتین، نذاشتین. من که خودم بزرگم. مورد توجه همه م، سخاوتمند، والا، مدیونید فک کنید اینا تعریف از خوده. تعریف مال آدمای فسقلی و کوچیکه. فقط منتظرم ناصرخان بیاد و یه نظر پر ستایش بنویسه کیف کنم. ینی در سطح خودم باشه. برم چندتا عکس ماشین بیارم بکوبم در ودیوار. فعلن

[ دوشنبه پنجم فروردین 1392 ] [ 22:38 ] [ مسعود ]

ینی اسمم به جای مسعود صغری هم بود بیشتر از این نظر پای مطلبم میذاشتن. اگه به جای شلوار و تی شرت، مانتو و روسری میپوشیدم تعداد بازدید بیشتر از بیست تا میشد. یکم کلافه م. دو سه روزی از سال تحویل گذشته و دورترین مکانی که تو سال 92 رفتم رو چاه توالته.

یه دل خوشی دارم اسمشو گذاشتم وبلاگ، البته تلویزیون و ماه... و فیلمم فراوونه. ولی میترسم زخم بستر بگیرم. یه چندتایی هم کتاب درسی و غیر درسی و زبان هم آوردیم واسه وقتایی که بی حوصله هستیم. این که فعل جمع به کار میبرم ینی هر کی گذارش به وبلاگ میفته هم، وقتی میره رو چاه توالت میشنه و با خودش فکر میکنه که الآن میرم بیرون شروع میکنم به خوندن کتاب و نوشتن فلان چیز یا میرم پیش اون دوستم که باهاش کار داشتم. اما نمیدونم راز این حوله ای باهاش دستمونو خشک میکنیم چیه که بعدش یه حس خماری به آدم دس میده که نگو. اصن افتضاح...

واسه همین من یه راه حل اساسی دارم. یه میز مناسب تهیه کنید و ببرین توالت نصب کنید. من چند روزه این کارو کردم و دو تا مطلب نوشتم. قبل سیزده بدر هم پروژه طراحی ایجاد تمومه. تافل و آیلتسم قبل اردیبهشت میگیرم. الآن قصد توسعه کارم رو دارم. دارم یه تخت طراحی میکنم همراه با توالت فرنگی. آخه اگه همین جوری بشینم بعد چند مدت آرتروز زانو میگیرم. این کیبردم سنگینه خداییش. تنها دغده ای که دارم اینه که سیستم گوارشم بیشتر از این کار کنه. بالاخره آدم حال نداره بلند شه بره توالت مگر اینکه دچار فشار بشه. الانم من فشارم خالی شده میخوام برم بیرون. البته با یه حس سبک بالی و یه تصمیم بزرگ که برم درسمو بخونم. ولی چشمم به حوله کنار آینه میفته میدونم از این افکار فقط خاطره شون میمونه. هر چی هست همین جاست. یادت نره این مطلب فقط برا جذب نظره و اگه خوندی خواهشن، ملتمسانه ازت درخواست میکنم یه نظر بذار. البته منم با صدای سیفون همراهیت میکنم. آخه بابام داره میکوبه به در.   اهم...

[ جمعه دوم فروردین 1392 ] [ 16:33 ] [ مسعود ]
   یه دختر گم شد. چند وقت پیش. یه دانشجوی یکی از رشته های فنی بین دو ترم هفت و هشت. قبلش بگم هر چیزی اینجا گفته بشه میتونه مرجع شایعه یا استناد باشه. پس میگم من هم از شنیده هام استفاده کردم و به خاطر چیزی که نوشتم مسئول نیستم. اوایل ناپدید شدنش بازار حدس و شایعه زیاد داغ نبود. شاید من تو جوش نبودم. ولی چند روزیه که میگن جسدش پیدا شده. جسد سوخته ش تو یه گوشه شهر.
   فضای ترسی که ایجاد شده حال به هم زنه. حق هم داریم، امنیت یکی از پایه های زندگیه. برای هر شخصی. اصل قضیه اینجاس که این خانم یه شب ساعت هشت شب توی زمستون میره سر کوچه برای خرید و هیچ وقت بر نمیگرده. پیگیری های حراست و پلیس و خانواده نگرانشم هیچی.
   ذهن آدم خیلی غربال گره و همه چی رو به هم ربط میده. جالب اینجاس که این خانم وقت مفقود شدن ترم هفت دانشکده معماری بود. دو سال پیش هم یه دختر ترم هفت کشاورزی( اگه اشتباه نکنم) آخرای ترم هفتش خودکشی کرد و ترم هشتو ندید. دو سال قبل اون ماجرا هم باز یه دختر دانشکده کشاورزی به دلایل اخلاقی اخراج شد!!!! حالا این طلسمه یا نفرین که هر دو سال یه بار میاد سراغ دخترای دانشگاه یا این که من چرا اینقد به دخترای ترم هفت علاقه دارم!!! یه بحث دیگه س. ولی خیلی راحت میشه همچین شایعاتی با استدلال و منطق ساخت و همین جوری تا دو سال دیگه منتظر موند تا ببینیم قربانی بعدی کیه!! همین جوری هم به ماجرا جو داد تا ازش سو استفاده کرد که فلان و فلان وفلان.
جدای از بحث شوخی باز هم امیدوارم از این دست اتفاقات دیگه پیش نیاد و به خانواده و دوستان اون مرحوم هم از صمیم قلب تسلیت میگم. و بیشتر امیدوارم امنیت همیشه در سطح بالایی باشه. این مطلبم خلاصه کار کردم شاید دوستان حال داشته باشن اینو بخونن. بازم خوا عفوی کا......
[ سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 ] [ 14:43 ] [ مسعود ]

امروز که برای هزارمین بار گوشی امانتیه دوستمو بردم تعمیرگاه یه دختر اومده بود برای آیفون چند میلیونیش قاب صورتی بخره. وقتی داشتم با حسرت گوشیشو نگاه میکردم متوجه شدم دستش یکم غیر عادی وایستاده. یاد یکی از خاطرات عجیب گذشته م افتادم. ماجرا از این قراره چند سال پیش که تو یه تاکسی بودم آقایی که جلو نشسته بود داشت به راننده میگفت که دیروز دخترم گفته بابا یه گوشی برام میخری. منم گفتم چرا که نه. به پسرم گفتم براش یه گوشی بخر اونم گفت به روی چشم. زد دست دختره رو شکست. راننده م میگفت آفرین به غیرتت. امروزه ها مردم واقعن بی غیرتن!! من و یه پسر دیگه م که عقب نشسته بودیم داشتیم به حال افکار جامعمه مون تاسف میخوردیم. دارم به این فکر میکنم شاید این دختره همونیه که چند سال پیش دستش شکسته. امروز صبح گفته بابا میخوام برم یه قاب برا گوشیم بخرم. اونم گفته دختر بابا هر چی میخوام از تو جیبم بردار. نمیدونم ربط داستان به وبلاگ کجاس ولی من هر چیزیو به زندگی خودم ربط میدم. ربط اینجاس حتی باورهای عمیقمون هم می تونن عوض بشن. ما میتونیم تغییر کنیم. گناه دیروز رو برای امروز افتخار بدونیم و تعریفش کنیم. راستی گوشی که دوستم بهم قرض داده سالمه. فقط یه چند هزار تومنی پول بی ارزش تو گلوش گیر کرده. هیچ چیزی اتفاقی نیس. حتی خراب شدن گوشی!!!!

[ دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391 ] [ 16:19 ] [ مسعود ]

  چند وقت پیش با یکی از بچه های گم نام داشتم به پروژه پایانی که با خون دل نوشتم نگاه میکردم. از قضای روزگار که زیادم بهش اعتقاد ندارم این مفلوک کنار دستیمم با استاد من پروژه برداشته و اونم پروژه ش نیمه تمام بود. پر از اشکال  نگارشی و علمی و فلسفی. مشکل فلسفیش این بود که پروژه پایانی یه بحث مفصله که بالای هفتاد هشتاد صفحه س. ولی ما با تمام تجربیاتی که توی شونزده سال پر افتخار تحصیل علم داشتیم هر قدرم به خیک این پروژه آب بستیم به پنجاه صفحه م نمی رسید. ما دو تا موجود درمونده موعد تحویل پروژه هامون سی بهمن بود و پنج روز بیشتر با گرفتن نمره صفر فاصله نداشتیم. یه تصمیم پت و متی گرفتیم. به جهنم هر چی که بود ایمیل کردیم برا استاد مربوطه. ما که با معدل سیزده احتیاج به نمره نداریم.نه میرسه به چهارده که دل خوش باشیم نه میره زیر دوازده که فارغ التحصیل نشیم. یاد ترمای اول افتادم. جو این بود من میخوام تو دانشگاه سنگ تموم بذارم. معدل بالا و کلی کار انجام بدم. فقط این قول و قرار مال آخر ترم بود و برنامه ریزیش از اول ترم بعد. البته الگومون اون شاگرد اول ابر خرخوان بود که آخرش نفهمیدیم چطوری همین دانشگاهی که ما قبول شدیم قبول شده. اون همیشه عزیز دل استاد  وماکس بود. ما هم همیشه با باچندتا کمیسیونی خوشبخت میخندیدیم و میگفتیم با اون همه درس خوندن منم شاگرد اول میشدم. یه استدلال بدیهی. فقط از خودمون نمی پرسیدیم که اون چجوری این همه میخونه. همین طوری ترما رو با سیگارمون دود کردیم و رسیدیم آخر بسته. بوی سربازی میاد. شایدم علافی بی انتها. افتادیم به شکر خوری که ای بابا دانشگاه تموم شد و هیچ شکری نخوردیم. وبلاگه هر چند وقت یه بار یه بچه پیدا میشه می گه می خوام دوباره سر حالش بیارم و میره تا جوگیری بعدش. ما هم موندیم دس به سینه که یه تقی به ثوقی بخوره و یه مطلبی بنویسیم و بچگه های کا محسن بیان جفتک پرانی و بگن فک عزیز دمت گرم ( زیر زیرکی و توی جمعایی که خودم نیستم بگن باز چشش به فلانی افتاده اومده بگه منم نویسنده ام و ویکی پدیا و این شعرا که زامبیا همیشه لطف دارن.) چرت و پرت گوویی خداییش ساده س.پس میپرم آخر بحث. با همون فلانی که پروژه ش با من توی یه جاده س، پروژه رو صحافی کردیم و بردیم دادیم استاد اونم چهارتا متلک خشک خشک استعمالمون کرد همراه با یه نمره که گذاشتیم روش زیاد نسوزه. معدلمون هم اون ماده قهوه ای که بود موند. اصن جمله بندیم درجه یکه. چهار تا فعل برا یه فاعل و دو تا مفعول!! مثل مدرکی که گرفتیم کلی ری... و هر کی جای ما بود بهتر بود. الآنم مثل آدمای فرهیخته چش به آینده ای دوختیم که فقط از نظر خودمون روشنه. مثل اول دانشگاه. اینقد روشنه که حس می کنیم بقیه رو کور کرده. نه داداش، نه آبجی؛ ما همینیم که هستیم. یه مشت آدم بی حال بیخیال دنیا. چند سال دیگه م دوباره میریم لب تاریک فکرمون میشینیم و به افق روشن و پر امیدمون خیره میشیم. نه عزیزم اینا توهمه. اینم بگم فک نکنی دو ماهه رو این مطلب فک کردم پروژه پایانی داشتم.

پرستار!!! پرستار!!! بیا این تخت کنار دستی من فک میکنه پروژه پایانیش تموم شده. بیا ببر بشورش بوش اتاقو برداشته.

[ دوشنبه چهاردهم اسفند 1391 ] [ 14:20 ] [ مسعود ]
سلام به همه ی دوستان خوبم که همگی الان یا مهندس شدن یا در شرف مهندس شدن اند...

بی مقدمه بگم که میخوایم دوباره وبلاگ رو راه اندازی کنیم البته این بار قوی تر و استوار تر.

از همه درخواست میکنم مثل همیشه کنارمون باشن و تنهامون نذارن.

و به ما بگین که دوست دارین چه مطالبی اضافه بشه و بیشتر به چه چیزهایی بپردازیم.

هر کدوم از بچه ها هم که میخاد نویسنده بشه و فعالیت کنه یا به خودم اس ام اس بده یا اینکه از طریق همین وبلاگ نظر بذاره.

مثل همیشه منتظر نظراتتون هستم....

[ سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391 ] [ 13:43 ] [ سامین ]
اول راهنمایی بودیم ، یادمه که معلم ادبیاتمون به خاطر محروم شدن از زنگ ورزش اومد سرکلاسمون و گفت : همیشه زندگی اون چیزی نیست که شما می خواید باید با نبودن ها و نداشتن ها کنار آمد و بهمون گفت : زندگی صحنه ی جنگ است ، بهر جنگ آماده شو..... ما هم زنگ آخر به جنگ هم رفتیم و همدیگر رو لت و پار کردیم تا زندگی کرده باشیم....یادش به خیر!  راستی سلام همکلاسی.

تا حالا رفتید جایی با دیدید که میگن ما برای تغییر آمده ایم تا تفاوت رو احساس کنید؟ حتما اگه شنیده باشی خاصیتی بیشتر از یک شعر برات نداشته .... تو این چندساله که برای گرفتن مدرک یک و دو رو باهم جمع می کردیم اگه توجه کرده باشی خیلی ها بهمون می گفتن : دستان توانمند دانشجوی امروز تغییر را به وجود خواهد آورد!!!! عجب جمله ی کلیشه ای و.....نه؟  حتما از من و تو صنایعی انتظار دارن که تغییرامون رو به بهبود باشه دیگه ! من و تو هم اومدیم تغییر بدیم که خودمون متغییر شدیم و بالاسری هامون هم محدودیت های متناظر ما در مساله ی دوگان ! آخر سر هم نه ما به نتیجه می رسیم و نه اونا و یعنی هر دو مساله نشدنی ! پس ما بهر چی می خوایم بجنگیم؟!؟ 

میدونم خیلی دلخوری ولی میگی من چیکار کنم؟ ها؟! این وبلاگ ۳ نفر دیگه نویسنده داره ...باور کن فقط من نیستم.... یکیش ارسطو که جدا نقش چوب بستنی رو داره تو این وبلاگ ، اون از مسعود که چندتا پست گذاشت و رفت و میمونه من و مدیر وبلاگ که داستان داره...

مدیر محترم وبلاگ هم به یه دلیل نمیتونه بیاد مطلب بزاره میدونی چرا؟  طفلکی رمز عبورش رو فراموش کرده از بس که هی سر میزنه و.....(سامین برات توضیح میدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)

راستی خبر دارین که :

۱-دانشگاه کردستان در رده بندی دانشگاههای کشور ۶ پله با افتخار نسبت به سال قبل سقوط کرد!

۲-در تراز بندی رشته های فنی صنایع یک پله نسبت به سال قبل سقوط کرد و همچنان برق و مکانیک اول و دوم هستن و صنایع پنجم!

 اره دیگه از همه جا داره برامون میباره!!!!!!

بچه ها بهتون بگم که آلبوم بچه های صنایعی در حال ساخته به کمک چند تا از بچه های دانشگاه که به زودی آماده میشه...... وبگم که دوستان زیر این پل ارتباطی ما بمب کار نزارید خواهشا بیاید به وبلاگ سر بزنید و قول میدم یا میدیم که وبلاگ هر هفته آپدیت بشه....گروه فیسبوک هم یادتون نره اون دیگه خیلی آپدیته...... ادامه داستان و پست های جالبی رو به زودی براتون میزارم به خدا قول میدم از نوع مردونه ها.

من برم ببینم این رمز سامین رو پیدا میکنیم یا نه طقلکی خیلی سر در گم شده!

قبله ی عالم : بیا پایین کارت دارم...............

کسری : ها قبله جونم تویی هاااااااااااااااااااااا

قبله ی عالم : گفتم از لب تاب همایونی بیا پایین کارت دارم............

ای وای بچه ها فعلا خداحافظ......

قبله ی علم :

کسری :

[ دوشنبه هفدهم مهر 1391 ] [ 2:49 ] [ کسری ]
تموم شد. برای خیلی از ماها، چهار سال دانشگاه با خیلی چیزای دیگه گذشت و به آخر رسید. دوستی ها، رفاقت ها، کینه ها و خاطره ها. همه چی تموم میشه. زمان هرچیزی رو نابود میکنه، پاک میکنه و خاک میکنه. یا میریم یه دانشگاه دیگه یا سربازی یا شایدم سر خونه و زندگی مستقل. بعضیام که تا آخر عمرشون ور دل مامانوشون می مونن.  بدون خیلی از دوستایی که چند سال هر روز عمرت رو باهاش گذروندی، با هم صبح رو به شب رسوندین، گریه کردین وخندیدین، چندماه نمیکشه که فراموشش میکنی ، اصلا یادت نمیاد که همچین کسی توی زندگیت اومده و رفته. البته لازمه زندگی اینه، بخوای هر کسی رو که ازش خاطره داری نزدیک خودت نگه داری که نمیشه.بدون که دیگه اذیت نمیشی، چون کسی دور و برت نیست، نمی تونی از ته دل بخندی، بهت توهین نمیشه، تهمت نمیشنوی و احساس نمیکنی شاید زیر آبت رو بزنن. ولی همه اینا به قیمت تنها بودنه، به قیمت دوری از دوستات. می تونی باشی و با همین اطرافیانت یا یه سری دیگه همون احساس قشنگ و کریه، خوب و زشت زندگی جمعی رو هر روز تجربه کنی، هیچوقت تکراری نمیشه. ولی آدما عوض میشن، می خوان چیزای دیگه رو تجربه کنن، حق دارن چون دنیا بزرگه و هر قدر بگردی و ببینی تموم نمیشه.

ختم کلام: اونایی که میرید،خوشبخت و موفق باشید و سعی کنید مارو که ازقافله عقب موندیم فراموش نکنید.
اونایی که فعلا هستیم، سعی کنید زیاد به هم دل نبندید که نبودن واقعا سخته. خودمون هم به زودی رفتنی میشیم.

[ شنبه بیست و هفتم خرداد 1391 ] [ 21:25 ] [ مسعود ]
جواب ارشد اومده: با شنیدن این جمله تپش قلبش بالا رفت، حس می کرد خون به شدت می زنه توی مغزش، چند وقت بود که استرس جواب ارشد رو داشت. بدنش شروع کرد به لرزیدن، حس عجیبی داشت؛ نمی دونست چیکار کنه، عین مرغ سر بریده بالا و پایین میپرید، یه لحظه همه چی جلوی چشمش اومد، هشت ماه درس خوندن برای کنکور، شونزده سال زحمت کشیدن برای اون لحظه، بیست و دو سال زندگی، ارزشش رو یه جواب، یه رقم، یه رتبه تعیین می کرد، توی چند لحظه هزار تا فکر از توی ذهنش رد شد: کاش بیشر درس می خوندم، کاش تابستون اون یه هفته رو نمی رفتم مسافرت، کاش واحدام کمتر بود، آخ که اگه روز قبل آزمون سرما نمی خوردم، اگه سر جلسه استرس نداشتم و ...

به خودش اومد. هم اتاقیش بود که نشسته پشت لب تاپ و داره فحش میده، اینترنت قطع و وصل میشه، سایت بالا میاد و دوستش داد میزنه قبول می شم. رتبه خوب، امیدوار و خندان. رفیقش میگه بخون؛ میگه چی؟ میگه شماره پرونده، می خونه براش، اسم و فامیل و سال تولدشو خود رفیقش حفظه، میگه شماره شناسنامه، بزن: سیصد و هفتاد و هفت....     قلبش دیگه داره میترکه، عرق سردش لباسشو چسبونده به بدنش، دوباره اینترنت قطع و وصل میشه؛ از اول بگو، شماره پرونده، شماره شناسنامه؛ وقتی میخونه صداش میلرزه، دهنش خشک شده، دیگه داره عذاب آور میشه، با خودش میگه فقط ببینم و راحت بشم، حواسش نیست گوشیش زنگ میزنه؛ پدرشه. می خواد ببینه چیکار کرده، به خودش میاد، اینترنت قطعه، روش نمیشه جواب گوشی رو بده. چطور بگه پولم تموم شده، چطور از خجالت نمیره. هنوز نمیدونه چی شده. صدای رفیقش افکارشو بهم میریزه. بگو: شماره پرونده، شماره شناسنامه.

بالاخره کارنامه میاد بالا رفیقش اذیت میکنه، می گه خودت نگاه نکن. یه فحش رکیک و صفحه رو میاره بالا:  چند ثانیه سکوت مرگبار، چند بار عدد رو میخونه، داره دنبال یه عدد دیگه میگرده ولی هیچی، همه چی تموم شد. یه رتبه، یه رقم، یه زندگی، نتیجه آینده و گذشته ت.

با خودش میگه چی شد اینجوری شد، من که خونده بودم، دنبال دلیل میگرده، صدای رفیقاش رو نمی شنوه. همه میگن عیب نداره، سال دیگه. توی دنیای خودشه؛ صدای زنگ گوشی؛ بی اختیار گوشی رو میگیره و میره توی اتاق: سلام بابا.....   دوس نداره رفیقاش صدای گریه هاشو بشنون.

.

.

.

ولی من دوس دارم بشنوم، حرفای دلت رو، صدای گریه هات رو. ارزش تورو برای من رتبه ت تعیین نکرده. برای هیچ کدوم از ما. اون رفیقت که رتبه ش خوبه، بدون که حالش از تو بدتره، دوس داشت با هم قبول بشین، نمی دونه چطور دلداریت بده. اصلا خوشحال نیست، حسی نداره، حتی از خودش بدش میاد.

دنیا با یه مدرک زیر و رو نمیشه، همه مون میدونیم. تلاشت رو کردی، ولی متاسفانه هیچی عادلانه نیست؛ هیچ وقت نبوده. بازم تلاش کن. برای ما تازه اول زندگی واقعیه، چند سال دیگه از این حالتی که داشتیم خنده مون میگیره. پس الآن بخند. بخون یا مسیر دیگه ایی رو انتخاب کن، ولی هر راهی که میری محکم باش، از شکست نترس که اگه نبود پیروزی معنایی نداشت. تو برای من، دوستات، خانواده ت و اونی که نباید اسمشو بیارم!! هنوز همون آدم دیروزی؛ شایدم بیشتر دوست داشته باشیم.

[ شنبه ششم خرداد 1391 ] [ 15:11 ] [ مسعود ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمده ایم تا واقعیت ها و حقایق را بیان کنیم و رسالت و شرفمان را با هیچ چیز عوض نخواهیم کرد.
این وبلاگ مال تمامی بچه های صنایع 87 است و مرزی بین 1 و 2 قائل نمیشود.
امیدواریم این وبلاگ بتونه قدمی هر چند کوچک در راستای موفقیت بچه های صنایع برداره.
امکانات وب